توپ مرواری
"اگر باورتان نمیشود بروید از آنهاییکه دوسه خشتک بیشتر از من و شما جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره بروبروی توپ مرواری را ندیده باشند،حتما از پیرو پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که ن بخاهم از تو لنگم دربیاروم;عالم و آدم میدانند که در زمان شاه شهید،توپ مرواری،توی میدان "ارگ" شق و رق و روی قنداقه اش سوار بود،بروبر نگاه میکرد،بالای سرش دهل و نقاره میزدند،هرسال شب چارشنبه سوری دورش غلغله شام میشد;تا چشم کار میکرد مخدرات یائسه،بیوه های نروک و چروکیده،دخترهای تازه شاش کف کرده،ترشیده های حشری یا نابالغهای دم بخت از دور و نزدیک هجوم میآوردند دور این توپ طواف میکردند.بطوریکه جا نبود سوزن بیندازی.
آنوقت آنهایی که بختشان یاری میکرد،سوار لوله توپ میشدند،از زیرش درمیرفتند یا اینکه دخیل به قنداقه و چرخش میبستند،یا اقلا یک جای تنشان را به آن می مالیدند.نخورد نداشت که تا سال دیگر بمرادشان میرسیدند.زنهای ناامید امیدوار میشدند،ترشیده ها ترگل و ورگل میشدند،خانه بابا مانده ها بخانه شوهر میرفتند.زنهای نروک هم دوسه تا بچه دوقلو از سروکولشان بالا میرفت و بچه هایشان هی غر میزدند که :"ننه جون من نون میخام!"
قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود.دوتا چشم داشت،دوتای دیگر هم قرض میکرد که مبادا خاله شلخته ها بلندش کنند و تا دنیا دنیاست آنرا وسیله بخت گشایی خودشان قرار بدهند..."
(توپ مرواری/ص ا/انتشارات جاویدان/چاپ 1343)
میسی سیپی...
...فکر کردم چقدر خوب است که سرم را بگذارم روی سینه او و همینجا جلوی دریا بخوابم...
خور شید غروب کرد،ماه رنگ باخته ای به این پلاژ کوچک و از همه جا دور و پرت افتاده یک حالت خانوادگی و خودمانی داده بود،
ناگهان صدای ساز رقص در کازینو بلند شد،
مادلن که دستش در دستم بود شروع کرد به خواندن یک قص آهنگ آمریکایی(میسی سیپی).
دست اورا فشار میدادم،روشنایی چراغ دریا از دور نیم دایره ای روشن روی آب می کشید.
صدای غش آب که بکنار ساحل میخورد شنیده میشد،سایه ی آدمها از جلومان میگذشتند...
در این بین که این تصویرها از جلو چشمم میگذشت،مادرش امد جلو پیانو نشست.
من خودم را کنار کشیدم که یکمرتبه دیدم مادلن مثل اینها که در خواب راه میرفتند از جا بلند شد،
رفت و ورقه های نت موسیقی را که روی میز ریخته بود بهم زد،
یکی از آنها را جدا کرد برد گذاشت جلوی مادرش و آمد نزدیک من با لبخند ایستاد.
مادرش شروع کرد به پیانو زدن.
مادلن هم آهسته می خواند...
....
این همان آهنگ رقص بود که در ویلرویل شنیده بودم...!!!
این همان "میسی سیپی" است...!
(زنده بگور/مادلن/پاریس،دیماه 1308/ص 44/چاپ 1309)
ادامه مطلبدر عیش کوش و مستی...
...وقتی که میرزا حسینعلی بلند شد حسابش را بپردازد نمی توانست سرپا بایستد.
کیف پولش را درآورد به آن زن داد و دست بگردن از میکده ماکسیم بیرون رفتند.
توی درشکه میرزا حسینعلی سرش را روی سینه ی آن زن گذاشته بود،
بوی سفیداب او را حس می کرد،دنیا جلوی چشمش چرخ میزد،روشنایی چراغها جلوش میرقصیدند.
آن زن با لهجه گرجی آوراز سوزناکی میخواند...
درخانه میرزا حسینعلی درشگه ایستاد،
با آن زن داخل خانه شد.
ولی دیگر نرفت بسراغ تل کاهی که نصفه شبها رویش میخوابید...
...
روز سوم در روزنامه ها نوشتند:
"آقای میرزا حسینعلی از معلمین جوان جدی،بعلت نامعلومی انتحار کرده است..."
(قسمتی از "مردی که نفسش را کشت" از مجموعه داستان سه قطره خون/صفحه 127/چاپ 1323)
+پ ن:(به وبلاگ دوباره متولد شده ی صادق خوش آمدید!)
ادامه مطلب
نظرات ()
