بوف تنهایی ما...

تو زندگیِ آدما/دردایی هست مثل خوره/که روحو توی انزوا/ذره به ذره میخوره....

آنی که الان توی پرلاشزخابیده و ورایز مای سیلویا را با سوت میزند...

 

به آنی که الان توی پرلاشزخابیده و ورایز مای سیلویا یا کشتیبانان ولگا را با سوت میزند....

 نمی خاهم الان بنشینم چارساعت بقول خودش"زایچه اش را استخراج" کنم.اینکه بنویسم متولد سال چند بود و کی خودش را کشت و کی اینجوری شد و کی آنجوری شد و کدام دختر فرانسوی را دوست داشته هیچ چیزی به خودم،یا بقیه نمیدهد.

یا اینکه چسناله بکنم،ننه من غریبم بازی راه بیندازم،بنشینم تا قیام قیامت شعار بدهم که:"مرگ و ننگ و عار بر این رجالگان دگم و هوچیان چاقوکش و موشخارانِ واجبی لازم و "با عبا کون لخت گشته" گانِ عاروق و سکسکه ای و عنعن کنانِ لولهنگ سوار بی فرهگ و تمدن که نفهمیدند حرفهای صادق را..."وآخرش هم نفهمم خودم چه زر مفتی زده ام و چارتا احمق که از کل کارهایش "فواید گیاهخواری" را خانده اند و جو گیر شده اند و روی به گیاهخواری آورده اند و توی فیسبوک روی پیج مسخره ای مثل "من حالم خوبه،ولی تو باور نکن" عکس صادق بدبخت را میگذارند،بیایند کلی قربان صدقه ام بروند و خودشان هم سه چارتا بیراه نثار نظام اسلامی بفرمایند و روح خود صادق حتا خبر نداشته باشد این "عنعن الدوله" های جدید که 27 سال بعد از اینکه خودش را خلاص کرد آمدند آداب کونشویی از خودشان درآوردند و کردندش "قانون" و با همانها پول جمع میکنند چه ربطی به او دارند.

ماکسیموم ارتباطشان با صادق میتواند همین باشد که جدیدا سایت برادرزاده اش را فیل تر کرده اند و کارهاش را نصفه نیمه و قایمکی چاپ میکند و یک باسن لیس از فرهنگ "سرشار" ی هم یک مشت چیز شعر به اسم نقد برای کارهایش مینویسد و از توی پاچه اش سخن در میکند که:"هدایت،بوف کور را از روی یک یا چند نویسنده ی خارجکی کپ زده" و حضار صلوات بلند ختم میکنند.

همین!

ربط دیگری به این کلم بسر های مدرن پنجاه و هفت ببعد و عفعفوهای آپ تو دیت و واجبی لازمهای جدیدالتاسیس نمیتواند داشته باشد.

از یک طرفی هم نمیخاهم شروع کنم سخنرانی کردن.هی این کتاب و آن کتابش را بگردم،هی حدیث از تویش دربیاروم و زرتی توی فیسبوک شر کنم و ملت غش و ضعف بروند و چارصد پانصد تا هم لایک بخورد.

هدایت،شریعتی نیست.گرچه اوراهم مثل شریعتی بخاک سیاه نشانده اند.از آن تبلیغ بدها که حتا از زرزرهای مفت آن آقای روشنفکر "سرشار" از فکرِ روشن هم بیشتر میریند به بعد اجتماعیش برایش میکنند و همه اش دوست دارند ماتحت بدبخت را نمیدانم به چه واسطه ای بچسباند به موضوعات سیاسی اجتماعیِ الان.

یادم است یکی توی وبلاگش باتیتر بزرگ نوشته بود:"نظر هدایت درباره اصلاحات ایران!" بعد آن جمله اش را که به م فرزانه درباره اصلاح دین و فرهنگ ایران آنموقع زده بود و گفته بود "اصلاح نمیخاهد،باید با تمام جزییات توی خلا انداخت" را نوشته بود و من نمیدانم چرا ملت انقدر کله پوکند.بدبخت اگر میخاست این روزهای خاکبرسری را ببیند الان جاش توی پرلاشز نبود.

...الان فقط دلم میخاهد بگو یم صادق را دوست دارم.بدون اینکه بدانم چرا.دلیل دارم،ولی قانعم نمیکند.

اینکه میگفت،مینوشت،ولی خودش را اسطوره (یا بعبارت من توپ مرواریِ کمی پیشرفته تر) نکرد.اینکه پای بند به هیچ وطن و شرع و عرف و راه و کوفت و زهرماری نبود و رسم این دنیای بقول جمالزاده "پتیاره" را میشناخت که الکی گلوی خودش را سر چیزی که آخرش میرسد به عدم یا همچه چیزهایی پاره نکند.چیزی را هم اگر دوست داشت،صرفا دوست داشد.از آن مینوشت و از آن میگفت،ولی چون آخر کارِ همه ی این پایبندی ها و اصول و فروع و کوفت و زهرمار را میدانست،پایبندش نمیشد.

اینکه مدعی تربیت و رعایت ادب و از اینجور قروقمبیل ها نبود،ولی حتا یکی از این بدوبیراهها و فحش و ناسزاهایش توی داستانها و یادداشتهایش بی دلیل نبود.

همه اینها بازهم قانعم نمیکند که "چرا" صادق را دوست دارم.

دوستش دارم چون دوستش دارم!

چشمهای خمار و عینک بزرگ و دماغ بزرگترش را.سیبیل مسواکی "عزیز" و قوزکردنهای همیشگیش را.

دوست دارم نگاه عجیبش به دوربین را،بعد از خودکشی اولش که توی خانه عیسا گرفته بود.انگار دارد به کل کائنات فحش ناموس میدهد،بیخیال.

صادقِ من صادقی است که قبول ندارد خوب مطلق است.خودش گاهی میفهمد دارد زرمفت میزند،عصبی میشود،قاطی میکند و کاغذهای چرکنویسش را می اندازد توی شومینه.یک مدت تنهای تنها میماند.همه سنگش را میزنند به سینه شان ولی یکیشان دوزار حمایتش نمیکند.بیست روز بیست روز میرود سفارت ایران توی پاریس تا اقامتش را تمدید کند و از همین احساس میکند تحقیر شده.صادقِ من به بن بست میرسد،توی آینه به خودش میگوید "سفر بخیر موسیو!" و توی یک تکه کاغذ پاره از بالای یکی از صفهمه های کتابش مینویسد"دیدار بقیامت،مارفتیم و دل شما را شکستیم،همین!" و میرود و دل خیلی ها را میشکند.

دوستش دارم که انقدر بیخیال بود.

دوستش دارم که دوران اوایل نوجوانیم با او گذشت و همه اش هم گنگ بود.نامفهوم و پیچ درپیچ،ولی خب،لذتبخش.

...دوستش دارم که تا صبح هم اینجا دلیل بیاورم،باز قانع نمیشوم که "چرا" من انقدر دوستش دارم.

امروز صد و یک سالگی اش بود. همچه روزی چندان هم برایش خوشایند نیست،ولی همین باعث میشود گرامی داشته باشم یادش را.هرچقدر هم یک احمق کله پوک میله ای مثل من را دوست نداشته باشد.

امیدوارم روحش-اگر توی عدم نباشد-بمعنای واقعی کلمه شاد یاشد،یک آهنگ کلاسیک پرشور را با سوت بزند،و یادش-درصورتیکه خودش دلش بخاهد-گرامی باشد.

حانیه با ه جیمی

1390/11/28

 

  
نویسنده : حانیه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
تگ ها : برای صادق